مؤلف مجهول
258
تاريخ سيستان
گفت طاهر بايد ديگر گفت نه على بايد كه او خود وصىّ يعقوب بود . رسيدن نامهء عمرو باز نامهء عمرو رسيد از سمرقند بر دست يوسف بن يعقوب [ 1 ] النقيب كه شغل من [ به ] بيست بار هزار هزار درم راست شد كه مرا بگذارند ، و اين مال نزديك امير المؤمنين فرستد . و اسماعيل عمرو را اندر سراى نصر بن احمد فرود آورده بود بسمرقند ، چون نامه اينجا رسيد ايشان را خوش نيامد بيرون گذاشتن عمرو ، روز روز ميگذاشتند تا نامهء عمرو ديگر راه برسيد كه آنكه گفته بودند [ 2 ] كه بيست بار هزار هزار ، اكنون برده بار هزار هزار هزار درم راست شد ، بايد كه اين جمله بفرستند و اين را خطرى نيست . چون اين نامه اندر رسيد سرهنگان ، طاهر و يعقوب را پسران محمد عمرو را گفتند كه دانيد كه چه رفت اندرين ميانه ، آن اكنون همه عمرو اندر دل دارد ، نكرديد حرب آن روز تا او گرفته شد ، كه تنها حرب او كرد و ما نكرديم ، و غارت كردن [ چيزى ] كه با او بود ، و ز آنجا بيامديم ، [ و ] آنچه از ما رفت در خراسان در هر شهرى ، و نشاندن تو كه طاهرى و بيعت كردن ترا ، و عطيّت كه تو دادى از خزينه ما را ، و بسيار حدثان كه از ما افتادست ، به هيچ حال صلاح ما و تو نيست كه او را خلاص باشد ، و چون او بيرون آمد ، نه تو [ مانى ] و نه ما ، اگر خود بدين همه رضا دهد ما آنگاه آنچه خواهيم نتوانيم كرد . چون حال چنين ببود ، طاهر يعقوب را برادر خويش را بر سيستان خليفت كرد و خود روز و شب بنشاط و لهو مشغول شد ، و كار سبكرى گرفت ، و همه حلّ و عقد بدست او شد ، و سبكرى باز قصد كشتن پسران شهفور كرد احمد و محمد هر دو ، و عبد الله بن محمد بن ميكال [ 3 ] را مقدّم كردن گرفت بر شغل وزارت ، و سبب آن بود كه احمد بن شهفور وزير بود از جهت طاهر ، و برادر [ ش ] محمد شهفور به بست بنشسته بود ، و احمد همى نبشت سوى او كه اينجا بايد آمد تا من وزارت همى كنم [ و ] سپهسالار
--> [ 1 ] در اصل چنين بوده و بعد بين يعقوب و نقيب كلمه « بن » افزودهاند . [ 2 ] در اصل : « گفته بود هر كه » . [ 3 ] جد 4 ابو الفضل الميكالى متوفى در 436 شاعر و اديب مشهور خراسان و ميكاليان است و ببهرام گور ميرسد ( فوات 2 ص 25 ) .